سلام
راستش این روزها خیلی غمگینم و یه جورایی تو همه چیم موندم. احساس درموندگی و شکست می کنم. نتونستم هیچ وقت کسانی رو که برام واقعاً ارزشمند بودن از خودم بیزار نکنم . نتونستم هیچ وقت کارایی که واقعاً یه روزی برام مهم بودند رو درست به اتمام برسونم. نتونستم هیچ وقت کاری کنم که حداقل خودم از خودم راضی باشم. حتی وقتی جلوی آینه هم میرم دیگه با دیدن خودم لبخند نمی زنم. دیگه حتی جرات آرزو کردن هم ندارم. آخه خسته شدم انقدر که آرزو کردم و نشد و گفتم بیخیال قسمت نبوده. به خدا فکر نکنید که نخواستم و نشد چون واقعاً خواستم و نشد. پس منی که انقدر ناتوانم چرا به خودم اجازه میدم که حرفی برای گفتن به دیگران داشته باشم. منی که خودم دیگه خودمو قبول ندارم چرا بخوام کسی بیاد و حرفهام رو بخونه. برای همین تصمیم گرفتم که دیگه بیخیال وبلاگ و این چیزها بشم. بابا من رو چه به این حرفها.
از همه دوستای گلم که این چند وقت بهم کمک کردن، حرفهام رو گوش دادن ممنونم و امیدوارم به همه آرزوهاشون برسن.![]()
خدا نگهدار![]()
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست
(مونس تنهاییهام فروغ فرخزاد عزیزم)

چقدر تلخه که باشی ولی احساس بودن نکنی.
چقدر تلخه که صدات کنن وقتی که می خوان به طرفشون برگردی.
چقدر تلخه که ببیننت وقتی که می خوان نگاهشون کنی.
چقدر تلخه که باهات حرف بزنن وقتی که می خوان بهشون گوش بدی.
چقدر تلخه که حرف بزنی وقتی که حوصلشون سر رفته و می خوان بشنون.
آره خیلی تلخه و تلخ تر از اون وقتیه که همه این تلخی ها رو ببینی و بفهمی و حس کنی. برات روشن بشه که بین تو و اون ، تنها کسی که وجود داره اونه. نه خواسته تو مهمه ، نه تقاضات و نه بودنت. اون فقط تو رو می خواد وقتی که به بودنت نیاز داره و حتی لحظه ای هم این فکر به ذهنش نمی رسه که یه موقع هایی هم هست که تو بخوای و نیازمند بودن باشی.
خوب حالا من بعد از دیدن و شنیدن و لمس کردن تمام این تلخیها تنها راه چاره ای که به ذهنم میرسه اینه که دیگه هیچوقت ازت نخوام که بودنم رو ببینی. که دیگه برام بودن یا نبودن مهم نباشه، ولی خوب از یه کوه آتیش تبدیل میشم به یه غالب یخ و تمام حرارتم رو خرج فراموش کردنِ فراموش شدنم می کنم.

باز هم جمعه شده و باز هم من اینجا تو اتاقم نشستم و باز هم منتظر که این روزگار بی انصاف یه کم از این روال تکراری و بد و آزار دهندش خارج بشه. خسته نیستم و خسته نمیشم از انتظار . انقدر منتظر می مونم تا روزگار اون روی قشنگشو دوباره بهم نشون بده. انقدر زل میزنم به آسمون تا بالاخره خدا سنگینی نگاهمو حس کنه و یه نگاه کوچولو بهم بندازه. با همون نگاه کوچیک هم می تونه بفهمه که چقدر به کمکش احیاج دارم.

جمعه ي ساكت
جمعه ي متروك
جمعه ي چون كوچه هاي كهنه ‚ غم انگيز
جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار
جمعه ي بي انتظار
جمعه ي تسليم
خانه ي خالي
خانه ي دلگير
خانه ي دربسته بر هجوم جواني
خانه ي تاريكي و تصور خورشيد
خانه ي تنهايي و تفأل و ترديد
خانه ي پرده ‚ كتاب ‚ گنجه ‚ تصاوير
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساكت متروك
نمی دونم ولی این روزا احساس می کنم خیلی باهات غریبه شدم. اما مهم نیست. من الکی بهت دل نبستم، الکی عاشقت نشدم، الکی و رو هوس نخواستم که مردم بشی، الکی هم ازت دل نمی کنم. دوستت دارم، چه نزدیکترین کست باشم چه دور ترین، چه دوسم داشته باشی چه نداشته باشی، چه باشی چه نباشی.

حس هميشه داشتنت
نه عشق و دلبستگيه
نه قصه ي گسستنه
نه حرف پيوستگيه
عادت و عشق وعاطفه
هر چه لغت تو عالمه
براي حس من و تو
يك اسم گنگ و مبهمه
تو اين روزاي بي كسي
اگر به دادم نرسي
يه روز مياي كه دير شده
نمونده از من نفسي
خواستن تو براي من
فراتر از روح و تنه
راز هميشگي شدن
هميشه از تو گفتنه
اگر تو مهلتم بدي
مهلت مرگو نمي خوام
با تو به قصه مي رسم
همراه لحظه ها مي آم
عادت و عشق و عاطفه
هر چه لغت تو عالمه
براي حس من و تو
يك اسم گنگ و مبهمه
تو اين روزاي بي كسي
اگر به دادم نرسي
يه روز مي آي كه دير شده
نمونده از من نفسي
هميشه عاجزه كلام
از گفتن معني ناب
هيچ عاشقي عاشقي رو
ياد نگرفته از كتاب
![]()
سلام . راستش دیشب یکم قاطی بودم ، بعد یکی از عزیزترینهام هم براش یه مشکلی پیش اومده بود که بهم گفت و خلاصه حسابی به هم ریختم. یه یک ساعتی گریه کردم و بعدش هر کاری کردم خوابم نبرد. اومدم رو خط که یکم فکرم خالی شه و بتونم بخوابم ، اومدم وبلاگ گردی، چشمتون روز بد نبینه وبلاگ هر کدوم از دوستام رو که باز کردم کلی به غمهام اضافه شد و گریه کردم ، همه ناراحت ، همه غمگین ، همه شاکی ، همه خسته . بعد به یه نتیجه رسیدم که حداقل واسه خودم خیلی خوب بود و آرومم کرد. گفتم بیام و اینجا هم بنویسم.
می دونید همه مشکل دارن، همه ناراحتی دارن و هیچ کسی رو نمی تونی پیدا کنی که هیچ دردی نداشته باشه . اصلاً زندگی یعنی همین. ما خودمونیم که باید کاری کنیم که تو این روزگار کم نیاریم. آقا جون همینه که هست. می خوای بخواه ، نمی خوای هم باز مجبوری که بخوای. اصلاً خیلی لوس میشد اگه هیچ مشکلی نداشتیم، اگه دست به هر چیزی و هر کاری می زدیم برامون بهترینها پیش میومد. اونوقت اصلاً احساس نمی کردیم که هستیم و از هیچ موفقیتی لذت نمی بردیم و هیچ چیزی شادمون نمی کرد و بهمون آرامش نمی داد. شاید بگی عیب نداره من همون زندگی لوس رو میخوام ولی خوب به هر حال که نیست . پس با همین روزگار پر از درد باید کنار بیای.
بابا اگه اشتباهی کردیم و حالا قراره که بابتش جواب پس بدیم ، به جای ناراحتی و اعصاب خوردی و دنبال راه فرار گشتن محکم وایسیم و بگیم آره من یه بار تاوان این اشتباهم رو پس میدم تا دیگه تا آخر عمرم تکرارش نکنم و البته قبلش هم همه تلاشمون رو بکنیم که تاوانی که پس میدیم کمترین باشه.
اگه کسی رو اذیت کردیم یا بلایی سرش اوردیم یا دلشو شیکوندیم یا هر چی به جای زانوی غم بغل کردن و عذاب وجدان گرفتن ، سعی کنیم از دلش در بیاریم و اگر هم اون شخص دیگه در بینمون نیست کاری کنیم که روحش شاد بشه. حداقل سعی کنیم دیگه اینایی که اطرافمون هستن رو با ناراحتیمون و از بین بردن خودمون آزار ندیم.
اگه کسی بهمون بدی کرده ، خیانت کرده ، ترکمون کرده ، سرمون کلاه گذاشته ، به جای خشم ، به جای کینه ، به جای ناراحتی ، به جای غصه خوردن، به جای حسرت خیلی راحت ببخشیمش. با تمام وجود ببخشیمش ، نه به خاطر اون بلکه به خاطر آرامش خودمون چون اینجوری تمام اون احساسهای بد ازمون دور میشه و خالی از هر خشم و کینه و ناراحتی و غم و غصه و حسرت و انتقام میشیم. نگیم باشه من باهاش کاری ندارم و واگذارش می کنم به خدا . نـــــــــــــه . کامل ببخشیمش و از خدا هم براش بخوایم که خوشبخت شه. می دونید نه به خاطر اون ها به خاطر خودمون چون اگه اونجوری بگیم تمام مدت منتظریم که خدا یه بلایی سرش بیاره و تا زمانی که همچین چیزی پیش نیاد باز فکرمون درگیره.
خیلی وقت پیش یه بنده خدایی بهم گفت که به مشکلاتت بخند ، اینطوری همیشه موضوعی برای خندیدن داری . حالا نمی دونم این جملرو از خودش گفته بو د یا از کسی. خلاصه من اون موقع مسخرش کردم و گفتم نه چون در اون صورت مشکل دل درد هم به مشکلاتم اضافه میشه چون مجبور میشم صبح تا شب بخندم.ولی الان که فکر می کنم می بینم راست میگفت. اگه مشکلی که برامون پیش میاد با دید مثبت بهش نگاه کنیم و بهش بخندیم خیلی راحت تر می تونیم از پسشون بر بیایم و چون دیگه فکرمون درگیر و مشغول ناراحتی نیست ، برای حل مشکلمون هم می تونیم راه حل های بهتری پیدا کنیم و تازه با فکر کردن به اون راه حلها کلی هم امیدوار میشیم.
آقا خلاصه اینکه :
بخند تا دنیا به روت بخنده.

اینم یه شعر قشنگ از یغما گلرویی که تقدیمش می کنم به همه دوستای دپرس خودم:![]()
غم نخور! هم روزگارم! من هواي تو رو دارم
واسه چارديوار ِ قلبت ، صد تا پنجره ميارم
غم نخور! زيباي خفته! نااميدي حرف ِ مفته
رنگ عوض مي كنه اين شب ، با غزل هاي نگفته
نگو خيلي وقته اين جا ، كسي فردا رو نديده
توي پولك ِ لباست ، صد تا فانوس ِ اميده
چرخ ِ تو ، وقت مي رقصي! ميشكنه چرخ ِ فلك رو
تازه مي كنه دوباره ، خبراي قاصدك رو
شب از رقص ِ تو مي ترسه! بترسون ديو جادو رو
پريشون كن با آوازت، سكوت ِ اين غزلگو رو
غم نخور! هميشه روشن ! رخوتُ بگير از اين تن
خون ِ زندگي رو بسپار ، به رگِ ترانه ي من
غم نخور! همدست ِ خسته ! شب پره از پيله رسته
مرغ ِ عشق ِ اين ولايت ، دوباره قفس شكسته
شب از رقص ِ تو مي ترسه ! بترسون ديو جادو رو
پريشون كن با آوازت ، سكوت ِ اين غزلگو رو
سلام
من برگشتم. جاتون خالی ولی اصلاً خوش نگذشت.
یعنی از اونجایی که روزگار من خیلی خوب روزگاریه اونجا هم برام یه اعصاب خوردیه خفن درست شد که 3 روزه برگشتم ولی مغزم هنگ کرده بود و واسه همینم نیومدم چیزی بنویسم.
ولی خداییش دریاش خیلی خوب بود و اون 3 روزی که بودم خودم رو خفه کردم انقدر که از صبح تا بعد از ظهر لب آب بودم.
الان هم دارم مثل یه مار سوخته پوست میندازم.
رنگم هم شده قهوه ای مایل به مشکی.
اگه شب عید بود می تونستم در نقش حاجی فیروز بازی کنم. ![]()
ولی به هر حال نتیجه گیری های اخلاقی از شمال :![]()
1- خیلی چیزها و خیلی آدمها می تونن مثل دریا آرامش بخش و زیبا باشن ولی در عین حال زیاد هم نباید بهشون اعتماد کنی که یهو ممکنه توشون غرق شی و خلاصه از دست میری.
2- فقط واسه کسی دل بسوزون که لیاقتشو داشته باشه.
3- اهمیت و شخصیت و ارزش کسی رو بالا نگه دار که برات ارزش قائل باشه.
خوب اینم از شمال رفتن من بعد از 4 سال. ![]()
راستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چند شب پیش یعنی شب ِ پنجشنبه عجب شبی بود.![]()
![]()
از صبح این شعر ِ نیاز ِ شهریار قنبری تو مُخمه اینه که همینجوری دلم خواست اینجا هم بنویسمش:
تن تو ، ظهر تــابستون و به یـــــادم میـــــــاره
رنگ چشمهــــای تو بارون و به یادم میــــــاره
وقتی نیستـــی زندگی فرقــی با زندون نداره
قهر تو تلخـــی ِ زندون و بـه یــــادم میـــــــاره
من نیـازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوســت دارم شنیدنه
نفســــــــت شعر بلند بودنه
با تو بودن ، بهترین شعر منه
تو بزرگی مث ِ اون لحظه که بارون می زنــــــه
تو همون خوبی که هر لحظه تو رگ های منــه
تو مث ِ خواب گل سرخـی ، لطیفی مث ِ خواب
من همونم که اگه بی تو باشه ، جون می کنه
من نیـازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوســت دارم شنیدنه
نفســــــــت شعر بلند بودنه
با تو بودن ، بهترین شعر منه
تو مث ِ وسوســــــــه ی شکار یک شـــــاپرکی
تو مث ِ شوق رهـــــــا کردن یک بادبادکــــــــی
تو همیشـــه مث ِ یک قصــــه پر از حــــادثه ای
تو مث ِ شـــــادی خواب کردن یک عروسکــــی
من نیـازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوســت دارم شنیدنه
نفســــــــت شعر بلند بودنه
با تو بودن ، بهترین شعر منه
تو قشنگی مث ِ شکل هایی که ابرا می سازن
گل های اطلســــی از دیدن تو رنگ می بـــازن
اگــــه مردای تو قصــــه بدونن که این جایــــی
برای بردن تـــو بـــا اسب بالــــدار می تــــــازن
من نیـازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوســت دارم شنیدنه
نفســــــــت شعر بلند بودنه
با تو بودن ، بهترین شعر منه
![]()